|
دست نوشته های جلب مریم | ||||||
|
سلاااااااااام به همگی.خوبین؟ واما باز هم من و الهه: چند شب پیش رفته بودیم خونه خواهرم.الهه وقتی یکسالش بود بردیمش اتلیه و ازش عکش گرفتیم. تو یکی از عکساش دو تا بال رو شونه هاش بود و الهه جونم عکسشو بدو بدو اورد و نشست رو پاهام و گفت:خاله مریم ببین من اون روزا که کوچولو بودم بال داشتم!!!! اینقددددد فشارش دادم.بوسش کردمممممممممم.چقدر دنیای قشنگی داری فدات بشم.
[ پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:23 PM ] [ مریم ]
نخنددددد.خوب مگه چیه؟لوازم ارایش ندیدی تا حالا. کارای الهه توضیحات لازمه: برس مو: برس بزرگه منو برده میگه خاله تو موهات خٍْیلی کوتاهه!!!! گل سر: خدایی گل سر ها رو نگاه کنید. مگه یه ادم واسه اینکه موهاشو ببنده چی میخاد. رژ: این هیچی توش نیست که داده به من. خیالتون راحت. پد: واقعاااااااااااااااااااااا مگه یه صورت چقدر پد میخاد؟؟؟ مداد:اینا همش مداد رنگی!!!! از سمت چپ: مداد صورتی:مثلا خط لب صورتی!!! مداد تراش: مداد تراششم که مخصوصصصصص! کیف میکنید.نه؟؟ از اونجایی که الهه یه روز از همون روزا؟؟؟ الهه)بچه خواهرم) به دلایلی نامعلوم یک هفته ای صبحها بجای مهدکودک میومد خونه خاله که من باشم! یه روز از همون روزا؟الهه رفت تو حیاط بعدم به دلایل بازم نامعلوم(شاید قسمت)! بعد که اومد دیدم جیباش و دستاش پر شکلاته چند روز بعد دوباره رفت در خونه دوستش خواهرمم گفت:البته. حالا اگه میتونی این سهمتو از الهه بگیر!! نتیجه گیری: عشق من که ندید بود وای به حاله اونا که دید تو دید!!!!! اینم عکس الهه با بابابزرگم
جیگرتوووووگاز گاززززززززززززززززز.نترس ریش!!! سلام.خوبین خواهرا و برادرا؟! دیشب قرار بود من بمیرما! اونوقت شماها عین خیالتون نیست. اصلا انگار نه انگار!!!! هیشکی منو دوست نداره!!!!(پلک. پلک) خب لوس بازی بسه: دیشب که ما تو خابیم!!!!(بسه٬جنبه داشته باشین).دیشب مثل هر شب یکم قبل از خاب مطالعه کردم و خابیدم.داشتن اذان صبح و میگفتن که دیدم یکی تند تند داره از پله ها میاد بالا. پاهاشو محکم رو پله ها میزاشت بخاطر همین من بیدار شدم. ووووی ی ی ی ی ی ی ی ی بعددددش٬نمیگم. ادامه داستان در قسمت بعدی!!! ادامه مطلب امشب میخام فواید خاله شدن و با تصویر براتون بگم که قشنگ درکش کنید. این مداد تراش و وقتی بچه بودم خریدم خیلی دوستش داشتم
توسط الهه جونم مدلش کلا به شکل زیر تغییر کرد
فکر کنم تصاویر کاملا گویای مطلب هست. سلام.دوباره یه پست بغغغغضناکه دیگه!دوباره غر(قابل توجه بعضیا) یه استاد حسابداری داشتم خیلی ازش میترسیدم. هیچوقت کلاساشو نرفتم .و بعد از مدت مدیدی!! پس از بوققققق بار پاس شدم. البته وقتی که استاد این درس تغییر کردو تعداد دانشجوهای معترض پاس نشده 130 نفر شد دیروز رفتم یونی پرسیدم استاد پروژه من کیه؟؟؟ اره دیگه. همین بود.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. این درو که بستی یه در دیگه باز کن. هیچ کسی نمیتونه غم منو درک کنه جز کسانی که باهاش کلاس دارند.یعنی خدا بهم رحم کنه. میگه درمورد موضوعات حسابداری صنعتی تحقیق کن. میگم استاد من مدیریتم نه حسابداری. بفهم نفهم!! سلام دوستای گلم.خوبین؟ ایام بر ورقف!! چهارشنبه رفتم دانشگاه. استاد بعد از کلی فورمول نوشتن میخاست نمودار رسم کنه. استاد شروع کرد به توضیح دادن و در اخر هم گفت:بعد نمودار رو میکشیم.(mikashim) پسره از ته کلاس داد زد:استاد خیلی کتابی(katabi) شد. کلاس ترکید از خنده بعد دوستش داد زد گفت:استاد مسئول این نا به سامانی ها کیه؟!! تا حالا شده توی یه جمع خانوادگی نشسته باشی کنار دیوار و حس کنی الاناست که یه عطسه بی موقع میاد و کل ادب و شعور و حیثیت و آبروتو!!!! به باد بده. تمام انرژیتو + میکنی که صداش بشه چه!!! و اینچنین شد که ضایع شد و همزمان دل ما نیز خنک شد. بعضی ها اینجوری بودن: [ دوشنبه 18 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:27 AM ] [ مریم ]
تا حالا شده شانست جلوتر از خودت بدوه؟؟ وهر چی هم بدوی بهش نرسی؟ شده حکایت من.صبحها زودتر از من از خاب بیدارمیشه شبها هم تا دیر وقت در جهت تضعیف روحیه بنده میکاره(کار میکنه).بیشتر وقتها بین شانسم و ااعتماد به نفسم درگیری. هر روز صبح تصمیم میگیرم که من میتونم. میتونمم.خیلی هم میتونمممممممممممممممممممم. یه ساعت بعدش خلافش ثابت میشه و میفهمم که نمیتونممممممممممممممممممممممممممممممممم نتیجه گیری: طبق محاسباتی که من انجام دادم شانسم همیشه یه قدم جلوتر ازخودمه [ شنبه 16 مهر ماه سال 1390 ] [ 5:05 PM ] [ مریم ]
|
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||