X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

توی مسیر شمال بودیم که دایی هام توی ترافیک گیر کرده بودن. ما زنگیدیم به من زنگ بزنبهشون که ما توی فلان رستوران توقف میکنیم. ما رفتیم نمازامون و خوندیم و اومدیم نشستیم تو ماشین. 

  

من یه جفت دمپایی داشتم که اتفاقا خیلی هم راحت بود ولی نمیدونم چرا   شصت پام تاول زده بود. تا رسیدن بقیه من نشستم توی ماشین و یکی از پاهام توی ماشین روی دمپایی بود و اون یکی پایین ماشین روی دمپایی گذاشته بودم. 

حسابی سرگرم خوندن یه کتاب نامی شدم   پام شدیدا جز میزد.  پامو گذاشتم رو اون یکی پامو و یه چسب زخم زدم روش. اصلا نفهمیدم کی اومد.  کی رفت. 

 

یهو سعید گفت دایی ها اومدن در و ببند تا بریم  منم در و بستم و راه افتادیم.  بین راه یهو اومدم دمپایی هامو پام بکنم دیدیم نیس.  

 

ترکیدم از خنده.  قهقههگفتم منو همونجا که سوار شدم ببرین!!!! whistlingسعید که وقتی فهمید حسابی از خجالت خودش در اومد از بس بلند بلند خندیدgirl_haha.gif و روحیمو تضعیف کرد. girl_cray2.gif ولی پیش مامان و بابام خجالت کشیدم.   

 

آخه پام حسابی جز میزد. منم پامو گذاشتم رو اون یکی دمپاییم. . نمیتونستم دمپایی بپوشم. با کلی خواهش و اصرار و التماس و قسم و آیه این ماجرا بین خودمون موند.   

 

اخطار نامه: پسر دایی گرام اگه این مطلب و خوندی دهنت قرص باشه. به کسی چیزی نگیاااااااااااااااااااااااا.

[ چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ