X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

دیروز زنگ زدم به مادر شوهرم رفته بود پیاده روی. بهش گفتم مامان قبلا مسیر پیاده رویت به خونه عروست ختم میشد. جدیدا مسیرشو عوض کردی.  (تو دلم خدا خدا میکردم یه وقت نیاد اینجا).


 پرسیدم نهار چی دارین؟ گفت هنوز چیزی درست نکردم.

گفتم من دارم کتلت میپزم نهار بیاند اینجا. اونم قبول کرد.


تازه داستان شروع شد....


رو تخت: انبوهی از لباس بود. به قول سعید من تو این لباسا غلت خوردم تا تونستم شال گردنمو پیدا کنم....(البته همیشه اینجوری نیستا. بیشتر وقتا اینجوریه)!!! 

رو کابینتم پر از وسایل و ظرف و ظروف آشپزی بود.  

تو سینکم که یه عالمه ظرف نشسته بود. (مربوط به نهار ظهر بود) girl_impossible.gif

کلی خرده نان زیر میز ریخته بود که باید جارو میکردم

گردگیری نکرده بودم. 

از همه بدتر سر و وضع خودم بود( میزان له بودنم در عکس مشخصه؟)


پدر شوهرم  گفت میریم نان میخریم و میایم. به سعید میگم باز شکر خدا نانوایی شلوغ بوده  ده دقیقه ای طول کشید تا بیاند وگرنه من چیکار میکردم .  


سعید : صبر کن مامانمو ببینم بهش میگم....(ایش. لج درآر)


پدر شوهر من خیلی باحال. هر چیزی و که میبینه باهاش کلی سوال درست میکنه . مثلا حلقه گل پشت در ورودیمون شکسته بود. گذاشته بودم رو اپن.

  :چی شده؟ 

: شکسته.

 : در و محکم بستین یا چسبش قوی نبوده؟

: نمیدونم والا. رو زمین افتاده بود

 : چسبشو که دارین به سعید بگو بچسبونه

: بله داریم.  سعید وقت نکرده

 :مگه چیکار میکنه که وقت نداره

: عصرا که برمیگرده میره کلاس

 :چه کلاسی؟

:....

: تا ساعت چند؟چند شنبه ها؟ تا کی؟ و..............


به سعید  میگم اون روزا چطوری به بابات دروغ میگفتی؟ اینقدر سوال میپرسه من یکی که نزدیکه اصل قضیه رو فراموش کنم چه برسه بخام  جواب انحرافی هم بدم.


 من نگاه به هر کدوم از وسایل خونه میکردم باهاش سوالای بابات و میساختم و ترجیح دادم همه چیو دور از دید قرار بدم. 

بعد گفتم چشمات و ببند تاسورپرایزت کنم . در و کمد لباسا رو باز کردم تمام لباسا ریخت بیرون. 

 سعید:  

من: ببین با هر کدوم از اینا چقدر سوال میشه ساخت. همه سوالا رو تو کمد قایم کردم...

[ دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ