X
تبلیغات
رایتل
دست نوشته های جلب مریم
 
قالب وبلاگ

چند روز قبل از عاشورا پدر شوهرم زنگ زد گفت فردا صبح ساعت 5:30 آماده باشین میخایم بریم خونه ... روضه. منو میگی انگار دارند جونمو ازم میگیرند.عمرا بتونم صبح زود بیدار شم. 

بعد از جر و بحث های طولانی سرانجام من راضی شدم. 

و اما فردا صبح: 

راس ساعت5:30 اومدن.هوا هنوز تاریک بود. وقتی سوار ماشین شدم گفتم سلام شبتون بخیر. خوب هستین؟  

 

تو ماشین فقط غر میزدم. آخه کی نصفه شب میره روضه! همین دعا رو ساعت 8 صبحم میشه رفت.من اگه صبح زود بیدار بشم نحس میشم.   

 

سعید جان شما امروز اگه میخای پرم شما رو نگیره برو خونه بابات و...  

به پدر شوهرم میگم راست میگن هیچکسی پدر مادر آدم نمیشه. مامانم میومد صدام میکرد میگفتم خوابم میاد نمیام. میگفت: اخی بچه ام خوابش میاد و خودشون میرفتند.  

 

مثل الان که جو مستبدانه و دیکتاتور نبود.خانواده همسر هم فقط میخندیدن.  

تو مسیر دختر عمه آقای همسر و دیدیم داشت میرفت مسجد. 20 سالش و مجرد .پدر شوهر گفت ببین... داره میره مسجد. صبح زودم از خواب بیدار شده.  

 

منم گفتم: اینو که میبینی التماس دعا داره . من از التماس دعایی در اومدم. وای همین و گفتم ترکیدن از خنده    سعید که قرمز شده بود از بس خندید. 

[ شنبه 11 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ