اگه بیکاری بیا  این جا

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387 ساعت 2:49 PM

 

ازقلمبه شانس خانوادگی ما شب قرار بود واسه شام بریم خونه عموم. بابام که با این پای گچ گرفته نمیتونست رانندگی کنه یه دفعه ای همچین پاش و میزاشت رو گازو ترمز میکرد که خانوادگی می چسبیدیم به درو دیوار.

 

 

 منم صندلی عقب نشسته بودم و منتظر بودم بابام ترمز کنه که فک و صورتم داغون بشه و بترکم از خنده . خداییش از بس خندیدم دلم درد گرفت و چشمام پر اشک شد

 

 

هر از گاهی هم یه صدایی  به گوشم میرسید که میگفت( ز ه ر م ا ر) ولی چون نمیخاستم شادی کاذبی که خودم واسه خودم درست کرده بودم خراب بشه حس شنوایم و از کار انداختم.

 

 

 

وسط راه(تا سر کوچه) بابام از ماشین پیاده شد و قرار شد مامانم تا خونه عموم رانندگی کنه. وقتی مامان و بابام از ماشین پیاده شدند. به سرعت یکسری افکار پلیدی تو ذهن من کانکت شد تو ذهنم پروسس کردم و با اوکی نهایی از عقب ماشین پریدم پشت فرمون.

 

 

 مامانم در ماشین و که باز کرد بشینه پشت فرمون با لبخند ملیح و چهره معصوم و در عین حال مرموز من مواجه شد

 

یکم که بیشتر خم شد دید دو دستی فرمون و چسبیدم. خندش گرفت گفت: نکنه تو میخای رانندگی کنی؟ منم سرم به علامت رضایت(200%) آوردم پایین.

 

 

مامان و بابام از هر روشی استفاده کردند که من و از تصمیم شومم منصرف کنند ولی من تصمیم خودم و گرفته بودم.

 

 

اونا وقتی همه روش ها رو امتحان کردن ودیدن من به هیچ صراطی مستقیم نیستم در نهایت از جان گذشتگی دو نفری نشستند صندلی عقب. فکر کن!!!

 

 

 

منم کمر بندم و بستم و با یه تیک آف آروم و بی سر و صدا پام و گذاشتم رو گاز و دم خونه عموم اینا پام و گذاشتم رو ترمز. بین راه اینقد زیکزاگ رانندگی میکردم کلی ذوق دست فرمون خودمم و کردم.

 

 

هر چی استعداد داشتم اون شب به مرحله شکوفایی گذاشتم و فکر کنم تا اوج هم شکوفا شد با این طرز رانندگی من هر چی  استعداد خفته داشتم بیدار شد.

 

 

 

 

خدایی خیلی کیف داد. دم خونه عموم اینا یه پارک 10 میلی متری کردم که نصف بیشتر تایر تو جوب بود . ماماننم در و که باز کرد پیاده شه نزدیک بود بیفته تو جوب و پای اونم.................؟ ؟

 

 

 

نمیدونم سرعتم چند تا بود ولی فکر کنم زیاد شایدم خیلی زیاد بوده که دیگه رنگ به صورت مامان و بابام نمونده بود.

 

تازه چون خانواده سوار بودند دستی نکشیدم بالاخره خانواده سوار بودند یکی ببینه چه فکری میکنه؟؟

 

 

 نتیجه گیری اخلاقی:

در مصرف برق صرفه جویی کنید این دفعه سومی بود که با کلی زحمت این آدمکها رو اینجا جمع کردم و موقعی که میخاستم انتشار و بزنم برق میرفت