چند وقت پیش مامان بزرگم تصادف کرد. توی این تصادف پاهاش شکست. یکماه پاش تو گچ بود.بعد از یکماه که رفت گچ پاش و باز کنه دکتر گفته بود که هنوز استخوان های پاش جوش نخورده(چون سنش زیاده دیر جوش میخوره) و باید یکماه دیگه پاهات تو گچ باشه.

وقتی خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم.قضیه رو به آرامیس(داداشم) گفتم اونم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. اون لحظه یه حال و هوای تراژدی و غمگینی بوجود اومده بود.

داشتم فکر میکردم. آرامیس پرسید به چی فکر میکنی؟ منم که اصلا حالم خوش نبود گفتم:ایشالا آدم تا جوونه پاش بشکنه که زود جوش بخوره. کاش مامان بزرگم تو جوونی پاش می شکست.(به به- به به!!!)


با خنده داداشم فهمیدم چیزی رو که نباید بگم گفتم. بعدش کلی خندیدیم جاتون خالی.البته + اندیش باشین به عمق مطلبم پی میبرین و میفهمین همچین بی راهم هم نگفتم.

نتیجه گیری سیاسی*اخلاقی*اجتماعی*ادبی:
1) این داستان واقعی است.بله واقعی است.
2) نوه ای دلسوزتر و مهربون تر از من وجود نداره
3) دختر اگه حرف نزنی نمیگن لالی(البته دور از جونم)
4) اگه کسی میخاد بگه براش دعا کنم من از صمیم قلبم براش دعا میکنم.




